در این پست دو سروده زیبا از آقای امین کیانی و آقای سید رضا قریشی نژاد را به اتفاق میخوانیم:
مرا بر پیکر کدامین شعر می نشانی که اینگونه نفسهایم با قافیه حضورت هماهنگ می شوند و دستان مسیحای ات را کی بر چشمان بی فروغم می کشی تا از کرانه وجودت ابدیتی بسازم؟
*****************************************************
سالهاست در کلیسای خاطرم آهنگ نگاهت ناقوس جدایی است .مرا باور دار که من مسیحای مصلوب توام در بیکران پاکی و صداقت روح
*****************************************
باتو
با تو از عشق سخن خواهم گفت.از صبح . با تو از "عشق "غزل خواهم خواند. با تو تا چشمک ستاره های خوشبخت می روم تا گیسوان پریشان بید مجنون باغ . با تو دانستم که عشق زیباترین بهانه برای ترانه هاست. در کنار تو غزل غزل ترانه شدم.
*******************************************************
اشاره کن که بشکفم
حتی در این یخ بستگی
در این ترانه سوزی و
دراین غزل شکستگی
طلوع کن بر این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود
این خلوت سر خوردگی
طلوع کن که بودنم تازه کنی
دست مرا بگیری و
با بوسه اندازه کنی
آینه پر می شود از جوانی خاطره ها
تن تو و شرم من و خاموشی پنجره ها
طلوع کن بر این ستاره مردگی
که از تو تازه می شود
این خلوت سر خوردگی
اشاره کن که من به تو به یک اشاره می رسم
رنگین کمان من تویی
که به ستاره می رسم
من به تو شک نمی کنم
طلوع کن طلوع کن از تو به پایان می رسم
شروع کن شروع کن
نه به ابر نه به آب نه به این آبی آرام بلند
من مناجات درختان را هنگام سحر
نفس پاک شقایق را در دامن کوه
رقص عطر گل یخ را با باد
همه را می بینم می شنوم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت همه جا من به هر حال که باشم
به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بمان با من
تنها تو بمان
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو بجای همه گلها تو بخند
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من
تنها تو بمان
فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
درد را در چهره عاشق خود
با ذهن خود می نگرم
فریاد نزن
اما تو هرگز مستجاب نمی شوی
ببار
ببار که باز باورت کنم
اهل همین کوچه پس کوچه های بارانی
راستی قرارمان
همان ساعت "نمی دانم"
ساعت لجوجی
که هیچ عقربه ای روی شانه هایش به خواب نمی رود
تو ،همیشه فرصت کوتاه منی
برای شعر
تا می آیم زمزمه ات کنم
زود تمام می شوی
می دانم سالهاست ساعت قرارمان
یک دقیقه به هیچ است
ومن همیشه فقط
یک دقیقه دیر می رسم...
----------------------------------------------------------------------------
من از سکوت می آیم
از تدفین غمگین واژه ها در قبر آه
از تکه پاره های روز خاطره می آیم
چسبیده به شب و گریه
با دستهایی می آیم که ستاره و ماه را به آسمان دوختند
جاده اما پیدا نشد
و تو گم شدی و من
از انتهای راه می آیم
از پیچی تا پایان که به آخر نرسید
بین این همه غریبه تو به آشنا می مونی
حرفای تلخی که دارم من نگفته تو می دونی
من پر از حرفای تازه عاشق گفتن و گفتن
تو با درد من غریبه اما تشنه شنوفتن
صدای ترد شکستن مثل گریه با صدامه
تلخی هق هق گریه طعم تلخ خنده هامه
گرمی دست نوازشگر تو مرهم زخمای کهنه منه
طپش چشمه خون تو رگ من تشنه همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات پر رحمت مثل بارون
ساکته نجیبه چشمات پره غربت بیابون
واسه این تن برهنه ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن مثل رویا ناشناسه
مثل حس کردن و دیدن عاشق منظره هایی
دشمن ساده و پاکه پرده پنجره هایی
گرمی دست نوازشگر تو
مرهم زخمای کهنه منه
طپش چشمه خون تو رگ من
تشنه همیشه با تو بودنه
در این پست ترانه "دلتنگی" رو با صدای "ابی" اسطوره تکرار ناپذیر موسیقی ایران براتون گذاشتم.البته این ترانه با صدای ستار هم در آلبومی به همین نام وجود داره.ولی اگه دو تا اجرا رو بشنوین متوجه تفاوت هاش میشین.
برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید:
نفت بوی دلار
دلار بوی خون
خون بوی ایدز
ایدز بوی حقارت آدم های یک بار مصرف
بچه ها تورا به خدا مواظب باشید
بنی آدم اعضای خود می فروشد!
دارد نه کم از هوای حیوان
یک دانه گندم طلایی از طشت طلا گرانبها تر
در حادثه های ناگهانی سالم ز مریض مبتلاتر
آسوده مباش که بی نیازی
یک آن دگر پر از نیازی
آنجا که تو فرعون زمانی
در تیر رس باد خزانی...
با سلامی دوباره
با خودم گفتم حالا که پای محسن خان یگانه هم به وبلاگ باز شد بد نیست یه سری هم به ترانه سرای عشق بزنیم.البته فایل دانلودش رو هم بزودی با صدای ابی براتون می ذارم.
| دلتنگی! Lyrics | |
|
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خسته م
منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست
یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته م
منی که غرورو تو چشمات شکستم
واسه من که بر عکسه کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جائی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدائی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم
با چشمای کورم به راهت بشینم
سرازکار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست
یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته م
منی که غرورو تو چشمات شکستم
مرا در خاک نا مرغوب گلدان آب می دهی؟
تا فصل های خاکستری خاموش
دست خالی
هی بیایند
و هی بروند
ومن بر مدار بی جوابی
هی بچرخم
و آخر هم نفهمم
مرا زیادی آب داده ای
یا
زیادی گریسته ام
بر خاک دستهایم
که مرداب لحظه هایش را به خواب دیده
پس از اینهمه
به بادم بسپار
بیش از این مرا در حسرت بهار و
پائیز را در حسرت من مگذار
آنقدر دوری که نمی دانم برای دیدنت چند حادثه باید بمیرم
آنقدر پیدائی که نمی دانم در خواب کدام ستاره قطبی گم ات کرده ام
با این همه
حرف نیامدنت که می شود
باران را ورق می زنم
تا بیائی
ولی دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر دل دلیل است
آورده ایم
اگر داغ شرط است
دیده ایم
زنده یاد دکتر قیصر امین پور
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کس سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پارا دیدن نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آیدبرون
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست پس دیگرچه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من
ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی
در بگشای....
مهدی اخوان ثالث
سه سروده زیبا امروز به دستم رسید و در این پست بهشون می پردازم.
اولین سروده متعلق است به آقای سید رضا قریشی نژاد(نظر یادتون نره)
باز هم یک اتفاق...
باز هم از شرجی چشمان تو
بوی دریا می وزد در ساحلم
باز هم لبخند مهتابی تو
می برد غمهای عالم از دلم
باز هم مرغان دریایی عشق
شعر لبخند تو را باور کنند
باز هم ساحل نشینان شمال
شعر چون قند تو را از بر کنند
باز هم یک اتفاق تازه تر
قلب من از سمت تو آغاز شد
قلب بی بال و پرو دلخسته ام
باتو ـ خوبم ـ عاشق پرواز شد
----------------------------------------------------------------------------
یک لحظه سروده خانم طیبه امینی
لبهای من آرام
یک لحظه می جنبد
اشک های من صبور
یک لحظه می ریزد
چشمان من خموش
یک لحظه میبارد
یک لحظه ....بسیار است
رفتن بدون من
مردن بدون تو
-------------------------------------------------------------------------
اینجا سروده خانم مریم مهری
اینجا اسیر دستهای عشق
هر لحظه بی تو رو به پایانم
هر لحظه دردی تازه دردی سرخ
شاید به جرم اینکه انسانم
این زخم های ناصبور اینجا
چشم انتظار مرهمی از تو
با آنکه هرگز پر نخواهد کرد
دستان تو خالی دستانم
---------------------------------------------------------

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
آه ای با جان ما آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زر نشان
آمده ازدوردست آسمان
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه....
من همان مرد دیشبم
همان مردی
که تو را عادلانه تقسیم کرد
نیمی برای خودش
ونیم دیگرهم
باز برای خودش
و چه تقسیم عادلانه ای...
آه غزل من
چگونه سپید بسرایمت
وقتی که وزن نگاهت
بر سینه شعرم افتاده
وبا این مداد مشکی
سپید نوشتن چه سخت است...
اما چه کنم که دنیای واژه ها
دنیای عجیبی است
تو همان ستاره درخشانی
که در آسمان احساس من سوسو می زند
و مرا می خواند
و من کنار تو
دست در دست عشق
به تماشای خواب های آبی ات می نشینم
خوابهایی که مثل همیشه تو
زیبا هستند
و ناگهان چشمهایم آبی می شود
و زیباتر...
بالاخره بعد از یک سال وبلاگ رو راه اندازی کردم.از دوستانی که طبع شعر دارن یا دست به قلمشون تو مطالب ادبی خوبه دعوت می کنم آثارشون برام بفرستن تا این وبلاگ رو با آثارشون مزین کنم.منتظرآثار تون هستم. مهران