انتظار چشم به راهت ماندم چشمهایم به پنجره قاب شد.تو که نباشی کدام دست
مهربان مرا از کوچه های دلتنگی عبور خواهد داد؟بی حضور سبزت تمام فصلهایم
لبریز از پاییز است .
من از عشقی دیگر سخن می گویم
عشقی که هر دم معجزه می آفریند.از خاک که یاد رویشی دوباره را به ذهنم می
آورد.دست در دستانم بگذار و راز پرواز را به من بیاموز
میخواستم چیزی برایت بنویسم اما افسوس که واژه ها یاری نکردند مثل زبان که
هنگام سخن گفتن نمی چرخد .به آسمان نگاه کن.امشب باران می بارد ولی قطراتش
را از من دریغ می کند پشت این پنجره بسته سهم من از آسمان فقط نگریستن به آن
بود
از سر خاک تو بر می گشتم
خاک پاکی که تو را در بر داشت
آسمان ، مرثیه ای نیلی بود
دشت، رنگ غم و خاکستر داشت
تو در اندیشه ی من ، چشمه ی جوشان بودی.
زیر آن قبه که همچون سر سبز
رسته بود از وسط گرده ی کوه
که مدام از تب خورشید کویری می سوخت
آبی ز کوزه ،تو گویی ، به زمین ریخته بود
زیر آن لکه ی نمناک ، تو پنهان بودی
تو به گمنامی گل های بیابان بودی.
تو به گمنامی گل های بیابان بودی.
آه ، سهراب ! در آغاز برومندی تو
چه کسی می دانست
که جهان را نفسی چند پس از جشن بهار!
با لب بسته ، وداعی ابدی خواهی گفت.
چه کسی می دانست
که پس از آن همه بیداردلی
در شب تیره ی نیسان زمین ، خواهی خفت
آه ، شاید که تو خود آگه ازین خواب پریشان بودی.
چون فرود آمدم از کوه به دشت
ایستادم به تماشای افق
مرغکانی همه با بال سپید
می نوشتند بر آن لوح کبود
که قلم های شما ، ای هنر آموختگان
ساقه های پر ماست
پر افتاده ی ما ، باعث پرواز شماست.
من ، از آن اوج که راه سفر مرغان بود
تا حضیضی که تو در ظلمتکده می خفتی
نظر افکندم و دیدم که تفاوت ز کجا تا به کجاست.
تو هم ای دوست ! درین فاصله ، حیران بودی
قلمت را هوس بال زدن می جنباند
تو ، توانایی پرواز در اندیشه ی انسان بودی.
تو ، نسب از دو پدر می بردی
در زمین ، از سهراب
در زمان ، از سیمرغ
نام نفرین شده ی پور تهمتن ، ای دوست
برزمینت زد و کشت.
گرچه از سوی دگر وارث شاهان سپهر
یعنی از طایفه ی بیمرگان
یعنی از سلسله ی قاف نشینان بودی.
از تو ، در خواب ، شبی طعنه زنان پرسیدم
راستی ، خانه ی سهراب کجاست ؟
تو ، سپیدار کهنسالی را
به سر انگشت نشان دادی و خندان گفتی
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که ازخواب خدا سبزتر است
و در آن ، عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ
سر به در می آرد
در صمیمیت سیال فضا
خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
و ازو می پرسی
راستی ، خانه ی سهراب کجاست ؟
و ، تو را خواهد گفت
که من از روز الست
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
وین اشارات به یاد تو تواند آورد
که شبی هم ،ای دوست
تو درین خانه ی نشناخته ، مهمان بودی.
در جوابت به ملامت گفتم
که تو از خلوت جاوید بهشت آمده ا ی
زانکه در دیده ی افلاکی تو
عکس سیمای زمین ، تاریک است
نقش تأثیر زمان روشن نیست
تو نه از رفته ، نه از آینده
نه ز تاریخ سخن می گویی
بی سبب نیست که روی سخنت با من نیست
روی کردی و پاسخ دادی
که تو با من ، سخن از رفته و اینده مگوی
من ز تقسیم زمان بی خبرم
من نه آغاز ولادت دارم
نه سرانجام حیات
من ز آفاق ازل آمده ام
من به اقصای ابد خواهم رفت
لیک ، روی سخنم در همه حال
از همان روز نخستین با توست
از همان روز که در نطفه ، سخندان بودی
راست می گفتی و می دانستم
که درین قرن شگرف من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش
به جهان آمده ایم
تو ز بد عهدی ایام ، گریزان بودی
تو ، ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی
هستی خاکی تو
وقفه ای بود میان دو سفر
زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود
گرچه از مردم کاشان بودی
واژه ی مرگ در اندیشه ی تو ، نقطه نداشت
زین سبب بود که در دفتر عمر
مرگ را نقطه ی فرجام نمی دانستی
زین سبب بود که در لحظه ی بدرود پدر
چشم خوش باور تو
پاسبانان جهان را همه شاعر می دید
شاعران رابه شکیبایی آب
به سبکباری نور
همه با عرش خداوند ، مجاور می دید
چشم تو ، بینش کیهانی داشت
زانکه در مذهب عشق
تو ، پیام آور عرفان بودی
صبح ، در دیده ی تو
خنده ی خوشه ی انگور به تاریکی تاکستان بود
زندگی : نوبر انجیر سیاه
دردهان گس تابستان بود
وآن قطاری که ز اقلیم سحر می آمد
تخم نیلوفر و آواز قناری ها را
تا کران ابدیت می برد
موج ، گلبرگ پریشان اقاقی ها را
از لب رود به غارت می برد
تو ، به خنیاگری چلچله ها در دل سقف
گوش می دادی و می خندیدی
میوه ی کال خدا را به سرانگشت هوس
از درختان جوان می چیدی
مرگ را چون سرطانی نوزاد
در بن آب روان می دیدی
ناگهان ، یک نفر از دور ، صدا زد : سهراب
تو ز جا برخاستی و فریاد زدی : کفشم کو ؟
وانگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد
زیر باران بودی
خواب آشفته ی من پایان یافت
وندر آن ظهر زلال
از سر خاک تو بر می گشتم
خاک پاکی که تو را در بر داشت
آسمان ، مرثیه ای نیلی بود
دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت
لحظه ای چند ، در آفاق خیال
من تو را دیدم و گریان گشتم
تو مرا دیدی و خندان بودی.
باور کن
صداموباور کن
صدایی که تلخ و خسته س
باور کن
قلبمو باور کن
قلبی که کوهه
اما شکسته س
باورکن
دستامو باور کن
که ساقه نوازشه
باور کن
چشم منو باورکن
که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن
التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردنه
اسم کسی با صدامه
اسم تو
هر اسمی که هست
مثل غزل چه عاشقانه س
پر وسوسه مثل سفر
مثل غربت صادقانه س
باور کن
اسممو باور کن
من فصل بارون برگم
مطرود باغ و گل و شبنم
درختم
درخت خشکی تو دست تگرگم
باور کن
همیشه باور کن
که من به عشق صادقم
باور کن
حرف منو باور کن
که من همیشه عاشقم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آمدنت را خوب یادم نیست بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم اما اکنون که با ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا می کنم قصد سفر داری؟ای مهمان ناخوانده ی قلبم بمان .بمان که ماندنت را سخت دوست دارم.
وقتی تو رفتی لحظات گنگ و مبهوت از حرکت ایستادند .وقتی تو رفتی دور اطلسی ها به آخر رسیدو این خارها بودند که در دشت خیمه زدند.وقتی تو رفتی همه غافل از بهار بودند.وقتی تو رفتی خشم و خشونت تنها میوه انسانیت شدند .وقتی تو رفتی انتظار تعبیر غمگین رفتنت شد.
زیبایی امروز را دریاب که شاید فردایی در کار نباشد.با قناری همخوان شو تا رنج ریختن دانه دانه اشکهایش را در دامن تاریک شب حس کنی.رروح زندگی را دریاب...
اگر با دل مهربان تو من بي وفا شده ام، پشيمانم
اگر غير تو در جهان به کسي آشنا شده ام، پشيمانم
* * *
اميدم تويي، نا اميدم مکن، جز تو ياري نکنم
سحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالين گذارم
* * *
به عشقت قسم، بر دو چشمت قسم
جز تو گر با کسي همنوا شده ام
پشيمانم، پشيمانم، پشيمانم، پشيمانم
* * *
چرا پشت پا بر جهان نزنم
به دست خود آتش به جان نزنم
بگو با همه بي پناهي خود
چرا شعله بر آشيان نزنم
* * *
عهدي که چشم مست تو بستم
ديوانگي کردم آن را شکستم
خدا داند، خدا داند
جز تو گر با کسي همنوا شده ام
پشيمانم، پشيمانم، پشيمانم، پشيمانم
* * *
مي ميرم از اين پريشاني
دردا که هرگز نمي داني
با من چه کرد این پشيماني
حال با خداي خود گفتگو دارم
عشق گذشته را آرزو دارم
خدا داند، خدا داند
اميد دل نااميدم تويي، جز تو ياري ندارم
سحر شد بگو با کدام آرزو، سر به بالين گذلرم
* * *
به عشقت قسم، بر دو چشمت قسم
جز تو گر با کسي آشنا شده ام
پشيمانم، پشيمانم، پشيمانم، پشيمانم
اکنون دوباره در شب خاموش قد می کشند همچون گیاهان دیوارهای حایل دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اکنون دوباره همهمه های پلید شهرچون گله مشوش ماهی ها از ظلمت کرانه من کوچ میکنند
اکنون دوباره پنجره
خود را در لذت تماس عطرهای پراکنده باز می یابند
اکنون درختها همه در باغ خفته
پوست می اندازند
و خاک با هزاران منفذ ذرات گیج ماه را به درون می کشد
اکنون نزدیکتر بیا و
گوش کن به ضربه های مضطرب عشق
که پخش می شوند
چون تلم تلم طبل سیاهان در هوهوی قبیله اندام من
من حس میکنم
من میدانم که لحظه نماز کدامین لحظه است
اکنون ستاره ها همه با هم همخوابه می شوند
من در پناه شب از انتهای هرچه نسیم است می وزم
من در پناه شب دیوانه وار فرو می ریزم
با گیسوان سنگینم در دستهای تو
هدیه می کنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
با من بیا
بامن به آن ستاره بیا
به آن ستاره ای که هزاران هزار سال از انجماد خاک و مقیاسهای پوچ زمین دور است
و هیچکس در آنجا از روشنی نمی ترسد
من در جزیره های شناوربه روی آب نفس می کشم
من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع کن
با من رجوع کن به ابتدای جسم
به مرکز معطر یک نطفه
به لحظه ای که از تو آفریده شدم
با من رجوع کن
من ناتمام مانده ام از تو
اکنون کبوتران در قله های سینه ام پرواز می کنند
اکنون میان پیله های لبهایم پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
اکنون محراب جسم من آماده عبادت است
با من رچوع کن
من ناتوانم از گفتن زیرا که دوستت می دارم
زیرا که دوستت می دارم حرفیست که از جهان بیهودگی ها و کهنه ها و مکرر ها می آید
با من رجوع کن
من ناتوانم از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم از قطره های کوچک باران
از قلب های رشد نکرده
از حجم کودکان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم شاید که عشق من گهواره ی تولد عیسی ی دیگری باشد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزنده بود در مه آیینه
تصویر ما شکسته بی و آهنگ
موی تو رنگ ساقه گندم بود
موی من خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینه من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه بوته هیچ نمی روید
ز آنجا نگاه خسته من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم "مسیح"بر غم من خندید
دیدم اتاق در هم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاق های گیسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانه بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آمد
فکر چه بود گریه پیر تو
کو را به دیده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
میخواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به سوی تو
آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دستان تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفسهایت
ساییده شده به گردن سرد من
گویی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من
دستی درون سینه من می ریخت
سرب سکوت و دانه خاموشی
من خسته زیر کشاکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد اندوه فردا را
گفتم "سفر"افسانه تلخی بود
ناگه به روی زندگیم گسترد
آن لحظه طلایی عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
زآن بوسه قطره ابدیت را
"فروغ فرخزاد"
تن صمیمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده تو کو
تنی که تکیه گاه من نبود
سبد سبد گلای تازه تنت
برای باغ دست من نبود
افسانه ظهور دستای تو
جز قصه ی شکست من نبود
صندوقچه عزیز خاطراتمو
ببین ببین که موریانه خورد
ببین که بی کبوتر صدای تو
گلای رازقیمو باد برد
درخت تن سپرده دست بادم و
پر از جوانه شکستنم
ببین چه سوگوار و سرد و بی رمق
در آستانه شکستنم
رفتن تو افول خاکستری
ستاره دلبستن من بود
شعر نجیب اسم تو غزل نبود
حماسه شکستن من بود
مفسر محبت ای رسول عشق
بگو بگو که معبدت کجاست
مهاجر همیشه با سفر رفیق
بگو بگو که مقصدت کجاست
آه ای مسافر تمام جاده ها
چرا شبانه کوچ می کنی
دلم گرفت از این سفر دلم گرفت
چه غمگنانه کوچ می کنی
تن تو کو
تن صمیمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده تو کو
تنی که تکیه گاه من نبود
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل
می روی تا واژه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پل واره ی ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو
از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو...
سلام قطرات بارانی بی کسی
چشمانت قبله گاه نگاهم
نیازم حضور دستانت
وعشق احساس بودنت
وبودنت تکیه گاه خستگی هایم
ودلت آیه مهربانی
لحظه ای بی یاد تو نیستم
------------------------------------------------------------------------
کاش تو این نوشته را می خواندی.کاش میدانستی دلم در حسرت دوباره دیدنت در سینه می سوزد .کاش شمع آرزوهای مرا باد جدایی تو خاموش نمیکرد.کاش می دانستی که جای تو برای همیشه کنار من خالیست...
میخواهم آینه ای باشم زلال.هرچه شکسته تر بهتر.تا هفت هزار بار در من تکثیر شوی. تا هفت هزار خورشید شکفتن خویش را در من تماشا کنند. میخواهم ترانه ای باشم در کوچه ای که جز عاشقان رهگذری ندارد و به روزهای خاطره انگیز دیدار خوشامد بگویم میخواهم پروانه ای باشم در دامنه شمعهای غریب و شبانگاهان با پیراهنی از شعله آواز بخوانم و سرانجام به پایان آرزوهایم سفر کنم
![]()
خدایا تنها تو میدانی که در دل کوچک آسمانت چه میگذرد.تنها تو هر شب به درددلهای ناتمامم گوش سپرده ای.تنها تو در دل تاریک شب ستاره های اشکم را دیده ای که سوسو میزنند. مهربان من!چقدر دلم برایت تنگ شده است.برای آغوش پرمهرت که همیشه هست و من گاهی فراموشش میکنم. خدایا تنها تو میدانی که چقدر دوستش دارم،چقدر برایش دلتنگم.دعایم را برایش اجابت کن.خدایا او خوشبخت و شاد باشد،من دیگر از تو هیچ نمیخواهم. هیچ نمیخواهم جز اینکه برای همیشه در آغوش تو آرام بگیرم و خوشبختی اورا نظاره کنم...
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم.ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم.آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم.ای کاش باد بودم و همه عمر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای تاولهای سرگردانیم...
مهربانم بیا و یکبار هم که شده از کنار پنجره دلم عبور کن
تویی که در کویر ذهن من همیشه بهاری
وقتی خورشید پلکهایش را بر هم نهاد آسمان بر غربت خویش گریست وباد مویه کنان خبرآورد آغاز بیقراری دریا را...
دیریست
گیسوانت پریشان وآسمان دوچشمت بارانیست
خورشید من اینک طلوع کن...
با تو بودن ای کاش، تا ابد ممکن بود لحظه های دیدار، تا ابد ساکن بود اگر اینجا بودی، زندگی وسعت داشت غزل ناممکن، به قلم رغبت داشت کاش اینجا بودی
گل من گوهر من ،کاش اینجا بودی جان من جوهر من، کاش اینجا بودی اگر اینجا بودی ، خانه خاموش نبود آینه حوصله داشت گل فراموش نبود وزن قلب سنگینم ، غربت آهنگ نبود ساعت دیواری خسته از زنگ نبود کاش اینجا بودی...
باز هم بنویس
بنویس برای آنان که صدای عشق از دهلیز قلبشان فراتر رفته است.برای دلهای زنگار گرفته و سربی و برای از خدا بریدگان.
شاید واژه های تو خلوت آفت زده شان را در شکند و دست نیازشان خدا را تمنا کند...
که عشق عشق می کند خدا شود به راه تو
تو از همیشه آمدی به گاه گاه شهر ما
نصیب کوچه مان نشد عبور گاه گاه تو
نشان به آن نشان که من همیشه پشت پنجره
تو را مرور می کنم از ابتدای راه تو
از آسمان شنیدم که در غروب له شدی
وبعد از آن کسی ندید روی ماه تو
بیا که جز تو هیچکس نمی رسد به داد من
که من سقوط کرده ام به عمق پرتگاه تو
تو را می خوانم ای صبور صمیمی ثانیه های بی قراری هایم
از تو می خواهم که فردایی سبز را بر روح پریشان و منتظرم هدیه کنی.کوهها از اولین سنگ و انسان از اولین درد بوجود آمده اند و من از اولین نگاه تو بوجود آمده ام.
شانه هایت تکیه گاه بی پناه ترین دلهاست.دلت سجاده مسافر غریبی است که نماز شکسته عشقش را بر پیشانی بلند تو اقتدا می کند.
در دفتر خاطره هایم یادی به خواب رفته است.اینجا جاده های دوستی هنوز خاکی است.از پشت پلک پنجره فقط موسیقی عبور گام های تو را میشنوم و نسیم در نی لبک چوبی اش می نوازد آرام...
گاهی یک پرنده ام با بالهایی از نام تو و نغمه هایی که عطر صدف های دریایی را می پراکند .اوج می گیرم وروی یک شاخه مواج می نشینم و بسوی تو پر می زنم تا پرپر شوم.
رفتی و من چشم به جاده ای می دوزم که تو را از من گرفت ...
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
دراین ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
" فریدون مشیری"
سلام به همه دوستان گلم.دیروز تولدم بود و دوستان منو با اس ام اس و پیام الکترونیکی(چه لفظ قلم)
منو شرمنده کردند. دست همتون درد نکنه که به یادم بودید .امیدوارم در یک اتفاق در خور و شایسته بتونم این محبتتونو جبران کنم . یا علی