تبليغاتX
یک قطره دریا

زمانی اشک چکید و قلبی با تمام عظمتش شکست و عشقی را ترک گفت .آری آن غروب نابهنگام دوستی بود .غروبی که دلی را از دلدار گرفت .چه غروب نحسی بود که یار در کوچه های تنگ غروب به سویش می دوید.من سالهاست که با این غروب خو گرفته ام .

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

نفس در سینه می ماند

و بغضم سلطه می یابد

که آیا گویمت یا نه

که من هم دوستت دارم

قدمهایت بهم می ریزد این افکار

دل غمبار

غرورم می گوید

ای وای...

چه می خواهی شکستن را

به بام کس نشستن را

که او یاری دگر دارد

و می دانم که یاری دگر داری

و منت در فکراما

در دلت جایی برای عشق من داری...؟!

نمی دانم .... نمی دانم

از چشمان بغض آلود تو بسیار می ترسم

هراسانم

مبادا گویدم "گم شو"

مبادا بشکند قلبم

قدم آهسته تر کردم

کمی نزدیکتر گردی

شاید تو مرا می خوانی

که هی همسایه می خواهی که یار قلب من گردی؟

ولی تو سرد و مغروری چون کوه بیستون چون شب

قدم آهسته می دارم

تو می آیی

چون باد از من گریزانی

و حرفی یا کلامی...هیچ حتی آه

و تنها یک نگاه منتظر بر تو

که هی همراه !!!!

برای عشق تو سکوت است احترام من

تو حتی سایه ات را هر لحظه از من دور می داری

قدم بگذار و بگذر از برم

نامهربان نمی دانم نمی دانی

که من هم دوستت دارم

و یا می دانی و خواهی مرا غمگین و آزرده...

تو از من دور می گردی

و می پاید تو را هر لحظه چشمانم

به خود می گویم که فردا گویمش حرفی که داند دوستش دارم

به خود می گویم که فردا گویمش حرفی که داند دوستش دارم

دریغ اما...

دریغ اما...

ندارم آن شهامت را

 


 

 

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

در اوج خلسه گیاه سبز

هنگامی که پابر آتش می کوبی

و تن برهنه ات را به باران می سپاری

سبز می شوی

جوانه می زنی

پیچ و تاب می خوری

و تا آخر کهکشان بالا می روی

و در آن هنگام به اوج می اندیشی و دیگر هیچ...

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

 دنگ ... دنگ ...

ساعت گيج زمان در شب عمر


مي زند پي در پي زنگ


زهر اين فکر که اين دم گذر است


مي شود نقش به ديوار رگ هستي من


لحظه ام پر شده از لذت


يا به زنگار غمي آلوده است


ليک چون بايد اين دم گذرد


پس اگر مي گريم


گريه ام بي ثمر است


و اگر مي خندم


خنده ام بيهوده است


دنگ ... دنگ ...


لحظه ها مي گذرد


آنچه بگذشت نمي آيد باز


قصه اي هست که هرگز ديگر


نتواند شد آغاز


مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ


بر لب سرد زمان ماسيده است


دنگ ...


فرصتي از دست رفت


قصه اي گشت تمام


لحظه بايد پي لحظه گذرد


تا که جان گيرد در فکر دوام


اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر


وا رهاينده از انديشه ي من رشته ي حال


وز رهي دور و دراز


داده پيوندم با فکر زوال


پرده اي مي گذرد


پرده اي مي آيد


مي رود نقش پي نقش دگر


رنگ مي لغزد بر رنگ


ساعت گيج زمان در شب عمر


مي زند پي در پي زنگ


دنگ... دنگ...

 


 

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 
 
حرفهاي ما هنوز ناتمام،

تا نگاه مي كني،

وقت رفتن است،

باز هم همان حكايت هميشگي؛

پيش از آنكه باخبر شوي،

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود؛

آي،

اي دريغ و حسرت هميشگي،

ناگهان،

چقدر زود دير مي شود.

"زنده یاد دکتر قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 من تو را می خوانم

تومرا مي فهمي

و همين 

ساده ترين قصه يك انسان است

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

 

بیا با هم بشینیم کنج یه شب

بشینیم چند تا ستاره بشموریم

نشون شهر همیشه روشنو

به دلی که غم نداره بسپوریم

اگه میخوای واسه هم بمونیم

بیا تو عطر گلا لونه کنیم

بیا رو لبای غمگین وفا

صدای گریه رو وارونه کنیم

بیا از پله نور بالا بریم

موی خورشید خانومو شونه کنیم

بیا با هم بشینیم گوشه عشق

رفتن تنهایی رو نگاه کنیم

غربت ساکت هر مسافرو

به تماشای هم آشنا کنیم

بیا تا آخر دنیا بخونیم

تو صدای چیک چیک قطره آب

بیا تو رنگ گلا زنده باشیم

یک سبک دلی تو سنگینی خواب

اگه هر جا تو بری من می دونم

نشونیت همیشه عطر تنته

نشون منو یه دنیا می دونن

که یه عمری هوای موندنته

بیا با هم بشینیم گوشه عشق

رفتن تنهایی رو نگاه کنیم

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

عزیز دل ... رویای همیشگی خوابهای دلتنگی من

کاش می دانستی درون سینه ام چه آتسی شعله می کشد

از آینه سراغ چشمانت را می گیرم و خودم را در نگاه تو جستجو می کنم

کاش می دانستی لحظه های بی تو بودن با دلم چه کرد...

ای گل سرخ سرزمین دلم

امروز گیتار زندگی ام را کوک میکنم

فردا سمفونی چشمان تو را خواهم نواخت

+ نوشته شده در  87/08/12ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

لحظه ای آرام شد بی قراری هایم
ولی باز هم شکست دل شب نشین من....
باور کن حرف هایم را
که از نبودنت
نفس های آخرم را می کشم

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

+ نوشته شده در  87/08/03ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

بشنو ای زمزمه پاکی ها

بشنو ای پاک ترین زمزمه ها

ای که چون مستی یک بوسه عشق

گرم و رویایی و شور انگیزی

ای که چون قصه شعرم

پاک و مغرور و غرور آمیزی

باورت هست که تو را می خواهم؟

از زبان نگهم باور کن

از زبانی که ز چشمان تو آموخت سخن

از نگاهی که در آغوش نگاهت می خفت

آه ای هستی من باور کن

که اگر دیده نمی بندم از این بودن پوچ

بهر آنست که دیوانه دیدار توام

بهر آنست که تورا

که تورا می خواهم

+ نوشته شده در  87/08/02ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

با سلام  به دوستان اهالی احساس

در این پست یه شعر خیلی زیبا رو میخوام تو وبلاگ بزارم .خودم این شعرو تو خیلی

 از وبلاگها و سایتها دیدم ولی تو هیچکدوم اسم شاعرش رو ننوشته بودند .

شعر زیبایی از آقای بهروز یاسمین  که خودم به شخصه خیلی ازش خاطره دارم.

 

این نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری به تو یعنی همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان سایه همان وهم

همان تصویری

 که سراغش ز غزل های خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم به تکلم به دل آرائی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخن های تو با لهجه زیبای سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

میتوان پی برد به دلدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر سبز چنان که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

آی!ای بیرنگ تر از آینه یک لحظه  بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو آینه اینقدر یکی است؟

حتم دارم که توئی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری!آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه توئی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه توئی

+ نوشته شده در  87/08/01ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط مهران  |