تبليغاتX
یک قطره دریا
 

باز باران بی ترانه ,

       با تمام بی کسی های شبانه ,

                      می خورد بر مرد تنها ,

                                         می چکد بر فرش خانه ؛

باز می آید صدای چک چک غم ,

باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده ؛

      نمی دانم ...

              نمی فهمم ...

                          کجای قطره های بی کسی زیباست ...

        چرا مردم نمی فهمند که آن کودک

                   که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ,

                                                         کجای ذلتش زیباست ...  ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

کاش میدانستی که بی تاب دیدنت هستم...اشک امانم رابریده...بغض گلویم را گرفته...نفس همراهیم نمی کند...
کاش میدانستی که وقتی تورا می بینم به ظاهر می خندم اماصدای ناله هایم تا عرش آسمان می رسد...آری به راستی مقابل تو کم آوردم وجودت سنگینی خاصی داردکه قفل سکوتی بر زبان من میزند...سکوت می کنم تا لرزش صدایم آشکار نشود ...دستهایم را از توپنهان می کنم تا اضظراب را پنهان کنم ...
به راستی این چه حسیست که تا عمق وجود مرا سوخته...
یعنی این همان عشق است که بر زبان مردمان جاریست ...؟؟؟
هرچه می خواهد باشد فقط من یک تعریف برای آن میتوانم بگویم و آن خواستن تو در اوج خوشبختی

+ نوشته شده در  87/09/27ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

اي معني عشق!...اي ياد تو در خاطره من جاودانه!...اي بي تو چشمم چشمه اشك شبانه!....اي روشنايي،اي چراغ زندگاني!....وقتي تو رفتي....دنيا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد...وقتي وت رفتي...اندوه، شوق زندگي را از دلم برد....وقتي تو رفتي...برگ درختان زرد شد، خورشيد افسرد....وقتي تو رفتي...مرگ خنديد...در جمع ما انگيزه هاي زيستن مرد.!....از باد پرسيدم كجا رفت؟؟....گفتا كه: منهم در پي آن رفته ازدست...سر تا سر دنيا خزيدم..اندوه اندوه...او را نديدم...از شب سراغت را گرفتم...شب گفت : افسوس!...او ماه من بود...منهم به اميد طلوعش ماهها تاريك ماندم...همراه مرغ حق به يادش نغمه خواندم...خود را به درياها و صحراها كشاندم...با ياد او در هر قدم اشكي فشاندم...در دشتهاي دور و ناپيدا دويدم...او را نديدم...با ماه گفتم: ماه من كو؟....رنگش پريدو زير لب گفت:بر بام و روزن هاي عالم سر كشيدم...شب تا سحر ، سرتاسر دنيا...

 تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می کشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

وقتی سرمای بی رحم تنهایی پوست هستیم را کبود می کند وقتی ترحم آفتاب هم نمی تواند برف نا امیدی در دامنه دلم را پاک کند خسته تر از همیشه به کنار پنجره می آیم و تارهای بی کسیم را بر تن سجاده اش می تنم.وقتی تنهایی لحظه هایم را آبیاری می کندبه کنار پنجره غروب می آیم و تصویری می کشم از شاخه ها و برگها.گویا این تصاویر هم غم غروب دارند.صدای تپش قدمهایت سکوت خانه را می شکندو قلبم زمزمه تپش سر می دهد.در میان نگاههایم به پنچره نور سبز شدن می پاشدآنگاه است که شعله ای از آنرا برای شبهای تار تنهاییم در قلب خونینمحبس می کنمو چراغ راهم می شود و فورا به آن نوری که در قلبم می تابد متوسل می شوم که مرا شتابان بسوی تو رهنمون می سازد و از آن جرقه لبخندی که از لبهایت می پرد ناله های شبرنگم را به پای مهر تو می پاشم تا بدانی که دوستت

دارم

 .

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

امشب سقف یک وهم فرو خواهد ریخت و احساس دوستی یکی شدن ما شدن دوست داشتن و عشق در حبس یک توهم نخواهد ماند و قلبهای همه جهانیان را در خواهد نوردید و چنان نقش بر دلهایشان می گذارد که چندان قابل گفتن نخواهد بود.... باید بود و دید.... آری باید بود و دید.... وقتی نگاه تو در کویر وجودم می بارد در نوازش نسیم غشق بال در بال نیلوفر ها سنگفرشی از گلبرگ یاس و حریری با تار و پود و شمیم پونه بر جاده وصال می گسترم . تا از آبی چشمانت بر دشتهای بودنمان نگاه سبز می بارد همچون قافله های انتظار داغ این قرنهای جدایی را تاب می آورم . وتا خاطره نشین توام در دل کویر تفته غیبتت هر پای خواهم ایستاد صبور و استوار تا تو بیایی و قلبهای خسته این سالهای سال را به لبخند ظهورت بیارایی...

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم و سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

اینجا که من ایستاده ام مرکز نگاهی است که روزهای نیامده را می بلعد.شفاعت باران لبهای خسته سنگ را به سرودی بشارت نمی دهد.دامن چین دار آسمان با دانه های آب نخ اندامها را می جود.دل منظومه دغدغه است و پیراهن گیاه قدمهای نسیم را شمارش نمی کند تا شعله کبریت از پلکان دریا بالا می رود و نگاه تو مرا در آستین خاک پنهان می کند. بیا در لحظه سبز نیایش همچون روح اشک پاک و ساده باشیم.بیا ما هم مثل روح باران تنها بروی رود بباریم.بیا در سرزمین تنگ غربت برای هر غریبی سایه نباشیم.بیا تا عاشقانه بر پیکرآن شقایق برویم که ناجوانمردانه با سیلی محکم باد ساقه اش شکست رنگش پرید و عاشقانه پرپر شد ولی هیچ نگفت . بیا تا بر پیکر خفته عشق حاضر شویم و صادقانه ترین بوسه ها را بر آن زنیم .بیا تا مهربانی را عشق را از دریا و گلهای نسترن و از دیار خفته گلهای عشق به یادگار برداریم و یاد آنرا در لحظه لحظه نیش تب شقایق جای دهیم... 

 

+ نوشته شده در  87/09/15ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر از عشق میشه قصه نوشت

میشه از عشق تو گفت

میشه با ستاره های چشم تو

مغرب نو مشرق نو بر پا کرد

میشه از برق چشات

خورشیدو خاکستر کرد

میشه با گندمیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

آره از عشق تو مردن داره

آره میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

آره میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد....

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

در دفتر خاطراتم یادی به خواب رفته است . اینجا جاده های دوستی هنوز خاکی اند .از پشت پلک پنجره فقط موسیقی گام های تو را می شنوم و نسیم در نی لبک چوبی اش می نوازد آرام....

افسوس که تو نمی توانی حضورت را جاوید سازی و من نمی توانم به نظاره ام ادامه دهم ...

سحر بر شانه ات بردی نگاه آخرینم را

به دست گریه دادی خنده های واپسینم را

تو را در خواب دیدم یک شب سرد خیال انگیز

که رفتم از برت اما گرفتی آستینم را

به دنبالم میان خلوت مرداب می گشتی

تو باور کرده بودی روزگار اینچنینم را

تمام خاطراتم را به یاد تو تکانیدم

چرا فکر نکردی این دل خانه نشینم را

کنار چشمه می مانم به امیدی که می شویی           غبار خستگی های نشسته بر جبینم را

+ نوشته شده در  87/09/04ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

سلام عشق عالم سوز

مرا شور سنگها به زندگی امیدوار کرده است .به غرور شاعرانه مردگان که می رقصند. نفسهای ممتد چکاوک ها و چکاوکی که می خواند زمزمه سروش رحمت را در گوش سنگها...

لحظه هایم چشم به در دوخته اند و لبخند همیشگی ام گوش به آوای گام های تو دارد و تو آنسوی نگاهها سرشار از لحظه لبخندی.

+ نوشته شده در  87/09/01ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط مهران  |