تبليغاتX
یک قطره دریا
سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاس اندرش مزید در به دری.هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است و چون به پایان رسد مایه ضرر!!!پس در هر سالی دو ترم موجود و بر هرترمی شهریه ای واجب....

از جیب و جان که بر آید

کز عهده خرجش بدر آید

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

سلام،ميدوني رفيق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانايي هم معني نداشت. اگه زشتي نبود زيبايي هم بي معني بود. ميبيني؟ دنيا به تو هم نياز داره
+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم

رنگ رخساره خبر می دهد از سر نهانم

گاه گویم که بنالم زپریشانی حالم

گاه گویم که عیانست چه حاجت به بیانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه آنم که خود را ز کمندت برهانم

نه مرا طاقت فرقت نه تورا میلی به قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

 

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

ديدي اي غمگين تر از من

بعد از آن دير آشنايي

آمدي خواندي برايم

قصه ي تلخ جدايي

مانده ام سر در گريبان
 
بي تو در شب هاي غمگين
 
بي تو باشد همدم من
 
ياد پيمان هاي ديرين
 
آن گل سرخي که دادي
 
در سکوت خانه پژمرد
 
آتش عشق و محبت
 
در خزان سينه افسرد
 
کنون نشسته در نگاهم
 
تصوير پر غرور چشمت
 
يک دم نمي رود از يادم
 
چشمه هاي پر نور چشمت
 
آن گل سرخي که دادي
 
در سکوت خانه پژمرد

+ نوشته شده در  88/01/21ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط مهران  | 



 در تاريکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشم هایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد

تو را صدا کردم

در تاریک ترین شبها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

 

***

من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانیم را باز یافتم.

در من شک لانه کرده بود.

 

***

دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره ی  رویاهایم بود.

و لبخند آن زمانی ، به لب هایم برگشت.

 

***

با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که  دست های تو اطمینان بخش بود

بدی، تاریکی است

شب ها جنایتکارند

ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم

و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم

 

***

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم،

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سر چشمه ی دریاهاست

 

                                                     شاملو

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

فریاد نزن ای عاشق

من صدایت را درون قلب خود می شنوم

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

سلامی گرم به همه دوستای گلم . عید نورور به همتون تبریک میگم .امیدوارم سالی پر از موفقیت پیش رو داشته باشید.تاالان که دارم این پستو می نویسم داریم مهمون داری میکنیم و من تو زنگ تفریحم

راستش هرچی فکر کردم که تو سال جدید چه تغییری تو وبلاگ بدم چیزی به ذهنم خطور نکرد تا اینکه یکی از بچه که خیلی به من لطف داره پیشنهاد داد برای تنوع هم که شده یه مدتی نوشته های عشقولانه ننویسم تا بر و بچ که از وبلاگ دیدن می کنن عشق زده نشن!!!!

بخاطر همین تصمیم گرفتم خاطرات شخصیمو براتون بنویسم....(حرکت در حد بوندس لیگاس!!!)

امیدوارم مثل همیشه منو همراهی کنین .نظرم که اگه بدین خوشحال میشم و ایضا ذوق مرگ

تو این مدت وبلاگ نویسی خیلی از دوستانم منو واقعا شرمنده کردن که می ترسم بمیرم و نتونم محبتشونو جبران کنم ولی از اینجا از همشون ممنونم

بهری دیگه رو شروع می کنیم .امیدوارم که زندگیتون همیشه سبز و بهاری باشه

تا بعد

 

شب قراریست

که ستاره برای بوسیدن ماه میگذارد

وچه زیباست شرم زمین

که خود را به خواب میزند

پ.ن : این یه تیکه آخری رو تو وبلاگ عاطفه عزیز دیدم خوشم اومد ولی یادم رفت اجازه بگیرم...ولی خوب حالا دیر نشده الان اجازه می گیرمچه ذکر منبعی!!!

+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط مهران  |