"سخت آشفته ای ز دیدارش "
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
"هر که دلداده شد به دلدارش
نشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من
همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي كه شاهزاده ي قصه
هميشه دختر فقيرو مي خواست
همون شهري كه قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يك كبوتر
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر، كجاست گهواره ي من
نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن
دلم آغوش بي دغدغه مي خواد
تو اين بستر پاييزي مسموم
كه هر چي نفس سبزه بريده
نمي دونه كسي چه سخته موندن
مثل برگ روي شاخه ي تكيده
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من
ببين شكوفه ي دل بستگي هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني و موجز
بگو بياد و دستمو بگيره
كجاست مريم ناجي ، مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

یادم باشد فردا یکسال بزرگتر می شوم