تبليغاتX
یک قطره دریا
آن کبوتر طلایی

قلب من بود!

که با خنجر نگاهت

به مسلخ رفت

تویی عاشقترین خسته

دوستت دارم!

حتي اگر قرار باشد

شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت

تمام پس کوچه ها را

زير باران، قدم بزنم.

مرا فراموش مکن.

+ نوشته شده در  88/10/18ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

  
      دست تو یاس نوازش
   در  سحرگاه      بهاری
     ای همه  ارامش از تو
  سردرانگشتت چه داری
        در کتاب قصه ی من
       معنی هر دل سپردن
 خود شکستن بود و مردن
  در غم  خود   سوگواری
        ای  همدم ای   مرهم
         ای  خط  سرنوشتم
        بی تو چه می نوشتم
    من چه بودم نقش باطل
        قایقی گم کرده ساحل
       با هزاران زخم بر دل
          از عزیزان یادگاری
      بی نیاز" از هر نیازی
      بی خبر از حیله سازی
              با گناه   پاکبازی
          باختم در هر قماری
            ای همدم ای مرهم
            ای خط سر نوشتم
   من چه بودم شعله ی درد

 


      قصه ی  خاکستر  سرد
          زخمی دنیای نا مرد
     قصه ی چشم انتظاری
         با من ویرانه از درد
    دست تو اما چه ها کرد
        ای که با معنای دیگر
      عشق  را  اموزگاری
    ای همدم ای مرهم

+ نوشته شده در  88/07/16ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من هنوز

خش خش گام های تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟

                                                                         حمید مصدق

جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده ی تو

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت :برو

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر

باغچه خانه ما سیب نداشت؟؟؟؟

منبع:وبلاگ نبینی ضرر کردی

+ نوشته شده در  88/07/03ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

خداوندا

خدایا کفر نمی‌گویم
پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی‌‌آنکه خود خواهم، اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن ‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  88/06/26ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

اگر تو نداني خداي تو داند
كه از غمت آمد چه بر سر من
اگر تو نبودي برابر چشمم
خيال تو بوده برابر من
نسيم بهشتي شميم بهاري
كه جان من آري به پيكر من
بيا كه بريزي ز ساغر چشمت
شراب محبت به ساغر من.شراب محبت به ساغر من


مست عشق توام
بي تو چنگ دلم نغمه اي نسرايد
از شكسته دلان ناي خسته دلان نغمه كي به در آيد.

اسير غمت را نمانده دگر
نه شوق تماشا نه ذوق سفر
نهال اميدم نداده ثمر
غم تو چنانم گرفته به بر
كه از دو جهانم نمانده خبر
+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

با سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان و عزیزانی که در این یک سال افتخار آشنایی اشان برایم میسر شد.

این پست اختصاص داره به نگاهی اجمالی و کوتاه به مطالبی که از ابتدا تا کنون نوشته ام . نوشته هایی که به جرات می توانم بگویم که با آنها زندگی کرده ام .نوشته هایی که حاصل تمام احساسات درونی ام بوده .

در خلال مدتی که کار وبلاگ نویسی می کنم با دوستان بسیاری آشنا شدم . دوستانی که گاها با مورد لطف قرار دادن حقیر به این کلبه ی درویشی سر می زدند و مرا مورد عنایت خود قرار می دادند .

 جا دارد از اینجا از دوستان خوبم  فاخته عزیز - علی اکبر قدوسی - نویسنده عزیز و دوست داشتنی وبلاگ معین نیوز که اسمش الان متاسفانه در خاطرم نیست - مرجان نازنین (گاهی دل ستارگان هم می شکند از ماه) - حامد و امین نویسندگان موفق وبلاگ اختصاصی سعید شهروز - غریب آشنا - داوطلب باهوش - یاسمین عزیز که جزو اولین کسانی بود که به من افتخار داد تا منو در وبلاگش  جای بده ضمن اینکه او تنها کسی بود که نوشتن را برایم تا حدودی میسر کرد . همین جا از یاسمین عزیزم ممنونم - بانو نویسنده خوش ذوق وبلاگ شاید یک روز - و دوستان عزیزی که شاید به اسم نشناسمشون اما به جرات می تونم بگم که همیشه دلم باهاشون بوده .همین جا از تمامی کسانی که بعلت نداشتن حضور ذهن این حقیر نامی از آنها برده نشد صمیمانه عذر می خواهم .

اما در این قسمت می خواهم مروری اجمالی به نوشته هایی که در این مدت نوشته ام بپردازم :

اولین پست من مربوط میشه به هفتم شهریور ۸۶:

غریبانه نگاه می کنی

من همان مرد دیشبم

همان مردی

که تو را عادلانه تقسیم کرد

نیمی برای خودش

ونیم دیگرهم

باز برای خودش

و چه تقسیم عادلانه ای...

آه غزل من

چگونه سپید بسرایمت

وقتی که وزن نگاهت

بر سینه شعرم افتاده

وبا این مداد مشکی

سپید نوشتن چه سخت است...

اما چه کنم که دنیای واژه ها

دنیای عجیبی است

تو همان ستاره درخشانی

که در آسمان احساس من سوسو می زند

و مرا می خواند

و من کنار تو

دست در دست عشق

به تماشای خواب های آبی ات می نشینم

خوابهایی که مثل همیشه تو

زیبا هستند

و ناگهان چشمهایم آبی می شود

و زیباتر...         

 کار وبلاگ نویسی من در این فاصله بصورت روتین انجام می شد و در پی آن پستهایی که یادمانهایی از فروغ فرخزاد - فریدون مشیری  نادر نادر پور تهرانی- ایرج جنتی عطایی - اردلان سرفراز - مسعود فرد منش - زنده یاد قیصر امین پور- مهدی اخوان ثالث با آن شعر معروف زمستان پی گیری شد:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کس سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پارا دیدن نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کسی یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

در این فاصله برای تنوع و ایجاد فضایی تازه تر برای خوانندگان اولین فایل موسیقایی خود ترانه دلتنگی با شعری از اردلان سرفراز و صدای جاودانه ابی  را برای عموم در وبلاگ قرار دادم و پس از آن دوباره و وبلاگ دوباره به سبک نوشتاری خودش برگشت و تا امروز ادامه داشت . در اولین پست از سال دوم سعی خواهم کرد که در مطالب وبلاگ تغییراتی بدهم تا مطالبی هر چند تامل برانگیز تر را پیشکش شما خوانندگان فهیم کنم . با امید به حضور شما و استفاده از نظرات سازنده تان.

                                                                                                         مهران

 

 

 

+ نوشته شده در  88/06/09ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

زندگی روزهای رفته نیست

                               

                           زندگی روزهای به خاطر مانده است

+ نوشته شده در  88/05/16ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

ای باغ ای بهار

یک شب پر از ستاره و یک باغ بی درخت

من آمدم که بخوانم تو را به خویش

ای باغ ای بهار

در دستهای تو در دستهای یخ زده ات

آیا هنوز هم

                         یک برگ می تپد؟

آیا هنوز هم در ریشه های تو

                        نبض هزار سنگ می زند؟

ای باغ ای بهار

من آمده ام که برویانی ام ز خاک

                      من آمده ام که در تپش برگهای تو

                                                                      از خویش بگذرم

ای باغ ای بهار

فردا که آفتاب برون آید از نقاب

آیا تو باز هم

                           بر خاک می نشینی و قلب بلوریت در هیچ می تپد؟

یک آسمان لبخند از راه رسید

با دستهای پر

سیر سماق سبزی و ریحان

عیدی و گل

بوسه و تعارف

                                دستهای رابطه ... عطر بی کران

نسیم عطر و سبزه

صداقت جاری کلامها

بقچه مادر بزرگ

سجاده و قرآن

                                قاصدک روی بام روی دست باد

یک آسمان لبخند

بقچه مادر بزرگ

نقل نبات عیدی

کلاغ پر....

                                    عید هم تمام شد!

                   

 

 

+ نوشته شده در  88/04/26ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است

غزل پریده رنگ است

دل ترانه تنگ است

نه در زمین نه در زمان جای درنگ است

بیا که وقت تنگ است

مرا حوصله تنگ است...

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

همه شب با دلم کسی می گفت

"سخت آشفته ای ز دیدارش "

صبحدم با ستارگان سپید

می رود می رود نگهدارش

گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

"هر که دلداده شد به دلدارش

نشیند به قصد آزارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش

+ نوشته شده در  88/03/15ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

گهواره

دلم تنگه براي گريه كردن


كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من


همون گهواره اي كه خاطرم نيست


همون امنيت حقيقي و راست


همون جايي كه شاهزاده ي قصه


هميشه دختر فقيرو مي خواست

همون شهري كه قد خود من بود


از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر


نه ترس سايه بود نه وحشت باد


نه من گم مي شدم نه يك كبوتر

دلم تنگه براي گريه كردن


كجاست مادر، كجاست گهواره ي من

نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه


نگو گريه ديگه به من نمياد


بيا منو ببر نوازشم كن


دلم آغوش بي دغدغه مي خواد

تو اين بستر پاييزي مسموم


كه هر چي نفس سبزه بريده


نمي دونه كسي چه سخته موندن


مثل برگ روي شاخه ي تكيده

دلم تنگه براي گريه كردن


كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

ببين شكوفه ي دل بستگي هام


چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني و موجز


بگو بياد و دستمو بگيره

كجاست مريم ناجي ، مريم پاك


چرا به ياد اين شكسته تن نيست


تو رگبار هراس و بي پناهي


چرا دامن سبزش چتر من نيست

دلم تنگه براي گريه كردن


كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

شیشه ای میشکند.یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟


مادر میگوید شاید این رفع بلاست. یکنفر زمزمه کرد باد سرد

وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را زود

شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور

شکست. عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را برمیداشت

مرهمی بر دل تنگم میشد. اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت

غصه ام را نشنید. از خودم میپرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی

پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا...

یادم باشد فردا یکسال بزرگتر می شوم

+ نوشته شده در  88/03/08ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم

چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی گورم ؟


چسان گریم چان گویم حدیث قلب رنجورم ؟


از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن


نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم


تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم


کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم


چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم


چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم


از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم


سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان


هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم


فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم


ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم


کنون کز خاک فم پر گشته این صد پاره دامانم


چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟


چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟


ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم


که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم


همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم


به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم


ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی


وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی


شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی

... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان


به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی


که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی


نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا


در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا


همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا


پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا


به شب های سکوت کاروان تیره بختیها


سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا


به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی


که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

+ نوشته شده در  88/02/24ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

نه از خاکم
نه از بادم
نه در بندم
 نه آزادم،
 نه آن لیلا ترین مجنون،
 نه شیرینم
نه فرهادم...
فقط مثل تو غمگینم،
 فقط مثل تو دلتنگم....
 اگر آبی تر از آبم،
 اگر همزاد مهتابم،
بدون تو چه بی رنگم،
بدون تو چه بی رنگم، بدون تو چه بی تابم...
 
+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

نگو از گل نگو از یخ که در پاییزم

نگاهم کن نگاهم کن

چه درد انگیزم

با من نه گل نه آواز

نه آسمان نه پرواز

گل مرده ی آوار برگم

پاییزی ام هم فصل مرگم

اگر در شب اگر در باد

اگر در اشک می رویم

کدامین گل کدامین باغ

من از پاییز می گویم

اگر ماهم اگر خورشید

اگر هم بغض بارانم

همه عشقم همه بخشش

از اینجا تا بهارانم

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

مادرم ميگفت عاشقي يك شب است و پشيماني هزارشب اكنون من هزارشب پشيمانم كه چرايك شب عاشق نبوده ام؟؟؟؟
+ نوشته شده در  88/02/11ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خدا حافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خدا حافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
+ نوشته شده در  88/02/07ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

دوباره بازیچه شدم توی تئاتر زندگی

تویی نماشنامه دل ، شکسته شد به سادگی

نقش نبودن واسه توست

نقش شکستن واسه من

صندلی خالی از تو شد

ای بی صدا حرفی بزن

 

پیاده تا نبودنت رفتمو تنها تر شدم

توی تئاتر زتدگی بغض یه بازیگر شدم

 

خورشید ما کاغذی بود

فقط دکور بودو همین

گلوله های برفیمون آب نشدن رو ی زمین

پرده به آخرش رسید تکرار تلخ خواهشم

رو صحنه بی تو حالا من غمگین ترین نمایشم...

 

پیاده تا نبودنت رفتمو تنها تر شدم

توی تئاتر زتدگی بغض یه بازیگر شدم....

+ نوشته شده در  88/02/02ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را که ترکش موجب بی مدرکی است و به کلاس اندرش مزید در به دری.هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است و چون به پایان رسد مایه ضرر!!!پس در هر سالی دو ترم موجود و بر هرترمی شهریه ای واجب....

از جیب و جان که بر آید

کز عهده خرجش بدر آید

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

سلام،ميدوني رفيق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانايي هم معني نداشت. اگه زشتي نبود زيبايي هم بي معني بود. ميبيني؟ دنيا به تو هم نياز داره
+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم

رنگ رخساره خبر می دهد از سر نهانم

گاه گویم که بنالم زپریشانی حالم

گاه گویم که عیانست چه حاجت به بیانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه آنم که خود را ز کمندت برهانم

نه مرا طاقت فرقت نه تورا میلی به قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

 

+ نوشته شده در  88/01/23ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

ديدي اي غمگين تر از من

بعد از آن دير آشنايي

آمدي خواندي برايم

قصه ي تلخ جدايي

مانده ام سر در گريبان
 
بي تو در شب هاي غمگين
 
بي تو باشد همدم من
 
ياد پيمان هاي ديرين
 
آن گل سرخي که دادي
 
در سکوت خانه پژمرد
 
آتش عشق و محبت
 
در خزان سينه افسرد
 
کنون نشسته در نگاهم
 
تصوير پر غرور چشمت
 
يک دم نمي رود از يادم
 
چشمه هاي پر نور چشمت
 
آن گل سرخي که دادي
 
در سکوت خانه پژمرد

+ نوشته شده در  88/01/21ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط مهران  | 



 در تاريکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشم هایت را یافتم

و شبم پر ستاره شد

تو را صدا کردم

در تاریک ترین شبها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشم هایت

برای لب هایم با لب هایت

با تنت برای تنم آواز خواندی.

 

***

من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم

با تنت انس گرفتم،

چیزی در من فروکش کرد

چیزی در من شکفت

من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم

و لبخند آن زمانیم را باز یافتم.

در من شک لانه کرده بود.

 

***

دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد

و من تازه شدم من یقین کردم

یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم

و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛

در دامانت که گهواره ی  رویاهایم بود.

و لبخند آن زمانی ، به لب هایم برگشت.

 

***

با تنت برای تنم لالا گفتی

چشم های تو با من بود

و من چشم هایم را بستم

چرا که  دست های تو اطمینان بخش بود

بدی، تاریکی است

شب ها جنایتکارند

ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم

و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم

 

***

صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.

شب گرداگردم حصار کشیده است

و من به تو نگاه می کنم،

از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سر چشمه ی دریاهاست

 

                                                     شاملو

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

فریاد نزن ای عاشق

من صدایت را درون قلب خود می شنوم

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

سلامی گرم به همه دوستای گلم . عید نورور به همتون تبریک میگم .امیدوارم سالی پر از موفقیت پیش رو داشته باشید.تاالان که دارم این پستو می نویسم داریم مهمون داری میکنیم و من تو زنگ تفریحم

راستش هرچی فکر کردم که تو سال جدید چه تغییری تو وبلاگ بدم چیزی به ذهنم خطور نکرد تا اینکه یکی از بچه که خیلی به من لطف داره پیشنهاد داد برای تنوع هم که شده یه مدتی نوشته های عشقولانه ننویسم تا بر و بچ که از وبلاگ دیدن می کنن عشق زده نشن!!!!

بخاطر همین تصمیم گرفتم خاطرات شخصیمو براتون بنویسم....(حرکت در حد بوندس لیگاس!!!)

امیدوارم مثل همیشه منو همراهی کنین .نظرم که اگه بدین خوشحال میشم و ایضا ذوق مرگ

تو این مدت وبلاگ نویسی خیلی از دوستانم منو واقعا شرمنده کردن که می ترسم بمیرم و نتونم محبتشونو جبران کنم ولی از اینجا از همشون ممنونم

بهری دیگه رو شروع می کنیم .امیدوارم که زندگیتون همیشه سبز و بهاری باشه

تا بعد

 

شب قراریست

که ستاره برای بوسیدن ماه میگذارد

وچه زیباست شرم زمین

که خود را به خواب میزند

پ.ن : این یه تیکه آخری رو تو وبلاگ عاطفه عزیز دیدم خوشم اومد ولی یادم رفت اجازه بگیرم...ولی خوب حالا دیر نشده الان اجازه می گیرمچه ذکر منبعی!!!

+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

به یاد تو می افتم و پر می شوم از بغضهایی که نشکفته.نمی دانم مثل پنجره های غبار گرفته و تبسم های خاموش شده فراموش شده ای یا نه!!!من با تو سفر کرده ام هزاران بار به گذشته...

بی تو هیچ گیسویی در این آینه ها شانه نمی شوند و حتی پریشان نمی شود.مرا به تو می رسانند خاطره چشمان معصومانه ات...

اینجا انگار بی تو دلواپسی های من آغاز می شود ....

اینجا انگار بی تو از نگاه روشن کسی خبری نیست....

مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب

جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب

هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام

تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب

عاشقانه کوه به کوه شهر تو را گشته ام

تا بیابم شاید از تو رد پایی روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها

بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب

پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من

روز و شب با یاد تو دارم صفایی

.....روز و شب

 

+ نوشته شده در  87/12/06ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

ديشب تمام ستاره ها راچيده بودي

وستاره مراهم...

 وتنهاشد...

 ماه رامي گويم...

 تمام شب راستاره ساختم

 مي خواستم تابه دستهاي خالي آسمان هديه دهم اما...

 صبح شده بود!!!

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط مهران  | 




همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.
ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
***
و خنکای مرحمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره تسکینی
بر حضور ِوهن
و دنج ِرهائی
بر گریز حضور.
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست
+ نوشته شده در  87/10/25ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط مهران  | 


نجوایی از سوی تو

 نگاهی کوتاه از تو

لبخندی بر لبان زیبایت

و من خود را غرق در عشق یافتم

 

+ نوشته شده در  87/10/16ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

و هر آنگاه دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

وهمین نزدیکی ست




تقديم به او که
هنوزهم تکه اي از آسمان
در چشــمانش جرعـه اي از دريا در
دستانش و تجسمي زيبا از خاطره ايثار گلهاي
سرخ در معبد ارغواني دلش به يادگارمانده است
نخستين چکه ناودان بلند يک احساس رادرقالب کلامي
از جنس تنفس باغچه هاي معصـوم ياس روي حجم سپيـــد

+ نوشته شده در  87/10/06ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

 

+ نوشته شده در  87/10/01ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

باز باران بی ترانه ,

       با تمام بی کسی های شبانه ,

                      می خورد بر مرد تنها ,

                                         می چکد بر فرش خانه ؛

باز می آید صدای چک چک غم ,

باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده ؛

      نمی دانم ...

              نمی فهمم ...

                          کجای قطره های بی کسی زیباست ...

        چرا مردم نمی فهمند که آن کودک

                   که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ,

                                                         کجای ذلتش زیباست ...  ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

کاش میدانستی که بی تاب دیدنت هستم...اشک امانم رابریده...بغض گلویم را گرفته...نفس همراهیم نمی کند...
کاش میدانستی که وقتی تورا می بینم به ظاهر می خندم اماصدای ناله هایم تا عرش آسمان می رسد...آری به راستی مقابل تو کم آوردم وجودت سنگینی خاصی داردکه قفل سکوتی بر زبان من میزند...سکوت می کنم تا لرزش صدایم آشکار نشود ...دستهایم را از توپنهان می کنم تا اضظراب را پنهان کنم ...
به راستی این چه حسیست که تا عمق وجود مرا سوخته...
یعنی این همان عشق است که بر زبان مردمان جاریست ...؟؟؟
هرچه می خواهد باشد فقط من یک تعریف برای آن میتوانم بگویم و آن خواستن تو در اوج خوشبختی

+ نوشته شده در  87/09/27ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

اي معني عشق!...اي ياد تو در خاطره من جاودانه!...اي بي تو چشمم چشمه اشك شبانه!....اي روشنايي،اي چراغ زندگاني!....وقتي تو رفتي....دنيا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد...وقتي وت رفتي...اندوه، شوق زندگي را از دلم برد....وقتي تو رفتي...برگ درختان زرد شد، خورشيد افسرد....وقتي تو رفتي...مرگ خنديد...در جمع ما انگيزه هاي زيستن مرد.!....از باد پرسيدم كجا رفت؟؟....گفتا كه: منهم در پي آن رفته ازدست...سر تا سر دنيا خزيدم..اندوه اندوه...او را نديدم...از شب سراغت را گرفتم...شب گفت : افسوس!...او ماه من بود...منهم به اميد طلوعش ماهها تاريك ماندم...همراه مرغ حق به يادش نغمه خواندم...خود را به درياها و صحراها كشاندم...با ياد او در هر قدم اشكي فشاندم...در دشتهاي دور و ناپيدا دويدم...او را نديدم...با ماه گفتم: ماه من كو؟....رنگش پريدو زير لب گفت:بر بام و روزن هاي عالم سر كشيدم...شب تا سحر ، سرتاسر دنيا...

 تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می کشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت

+ نوشته شده در  87/09/21ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

وقتی سرمای بی رحم تنهایی پوست هستیم را کبود می کند وقتی ترحم آفتاب هم نمی تواند برف نا امیدی در دامنه دلم را پاک کند خسته تر از همیشه به کنار پنجره می آیم و تارهای بی کسیم را بر تن سجاده اش می تنم.وقتی تنهایی لحظه هایم را آبیاری می کندبه کنار پنجره غروب می آیم و تصویری می کشم از شاخه ها و برگها.گویا این تصاویر هم غم غروب دارند.صدای تپش قدمهایت سکوت خانه را می شکندو قلبم زمزمه تپش سر می دهد.در میان نگاههایم به پنچره نور سبز شدن می پاشدآنگاه است که شعله ای از آنرا برای شبهای تار تنهاییم در قلب خونینمحبس می کنمو چراغ راهم می شود و فورا به آن نوری که در قلبم می تابد متوسل می شوم که مرا شتابان بسوی تو رهنمون می سازد و از آن جرقه لبخندی که از لبهایت می پرد ناله های شبرنگم را به پای مهر تو می پاشم تا بدانی که دوستت

دارم

 .

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

امشب سقف یک وهم فرو خواهد ریخت و احساس دوستی یکی شدن ما شدن دوست داشتن و عشق در حبس یک توهم نخواهد ماند و قلبهای همه جهانیان را در خواهد نوردید و چنان نقش بر دلهایشان می گذارد که چندان قابل گفتن نخواهد بود.... باید بود و دید.... آری باید بود و دید.... وقتی نگاه تو در کویر وجودم می بارد در نوازش نسیم غشق بال در بال نیلوفر ها سنگفرشی از گلبرگ یاس و حریری با تار و پود و شمیم پونه بر جاده وصال می گسترم . تا از آبی چشمانت بر دشتهای بودنمان نگاه سبز می بارد همچون قافله های انتظار داغ این قرنهای جدایی را تاب می آورم . وتا خاطره نشین توام در دل کویر تفته غیبتت هر پای خواهم ایستاد صبور و استوار تا تو بیایی و قلبهای خسته این سالهای سال را به لبخند ظهورت بیارایی...

+ نوشته شده در  87/09/18ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم و سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

اینجا که من ایستاده ام مرکز نگاهی است که روزهای نیامده را می بلعد.شفاعت باران لبهای خسته سنگ را به سرودی بشارت نمی دهد.دامن چین دار آسمان با دانه های آب نخ اندامها را می جود.دل منظومه دغدغه است و پیراهن گیاه قدمهای نسیم را شمارش نمی کند تا شعله کبریت از پلکان دریا بالا می رود و نگاه تو مرا در آستین خاک پنهان می کند. بیا در لحظه سبز نیایش همچون روح اشک پاک و ساده باشیم.بیا ما هم مثل روح باران تنها بروی رود بباریم.بیا در سرزمین تنگ غربت برای هر غریبی سایه نباشیم.بیا تا عاشقانه بر پیکرآن شقایق برویم که ناجوانمردانه با سیلی محکم باد ساقه اش شکست رنگش پرید و عاشقانه پرپر شد ولی هیچ نگفت . بیا تا بر پیکر خفته عشق حاضر شویم و صادقانه ترین بوسه ها را بر آن زنیم .بیا تا مهربانی را عشق را از دریا و گلهای نسترن و از دیار خفته گلهای عشق به یادگار برداریم و یاد آنرا در لحظه لحظه نیش تب شقایق جای دهیم... 

 

+ نوشته شده در  87/09/15ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر از عشق میشه قصه نوشت

میشه از عشق تو گفت

میشه با ستاره های چشم تو

مغرب نو مشرق نو بر پا کرد

میشه از برق چشات

خورشیدو خاکستر کرد

میشه با گندمیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه

آره از عشق تو مردن داره

آره میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

آره میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد....

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

در دفتر خاطراتم یادی به خواب رفته است . اینجا جاده های دوستی هنوز خاکی اند .از پشت پلک پنجره فقط موسیقی گام های تو را می شنوم و نسیم در نی لبک چوبی اش می نوازد آرام....

افسوس که تو نمی توانی حضورت را جاوید سازی و من نمی توانم به نظاره ام ادامه دهم ...

سحر بر شانه ات بردی نگاه آخرینم را

به دست گریه دادی خنده های واپسینم را

تو را در خواب دیدم یک شب سرد خیال انگیز

که رفتم از برت اما گرفتی آستینم را

به دنبالم میان خلوت مرداب می گشتی

تو باور کرده بودی روزگار اینچنینم را

تمام خاطراتم را به یاد تو تکانیدم

چرا فکر نکردی این دل خانه نشینم را

کنار چشمه می مانم به امیدی که می شویی           غبار خستگی های نشسته بر جبینم را

+ نوشته شده در  87/09/04ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

سلام عشق عالم سوز

مرا شور سنگها به زندگی امیدوار کرده است .به غرور شاعرانه مردگان که می رقصند. نفسهای ممتد چکاوک ها و چکاوکی که می خواند زمزمه سروش رحمت را در گوش سنگها...

لحظه هایم چشم به در دوخته اند و لبخند همیشگی ام گوش به آوای گام های تو دارد و تو آنسوی نگاهها سرشار از لحظه لبخندی.

+ نوشته شده در  87/09/01ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

زمانی اشک چکید و قلبی با تمام عظمتش شکست و عشقی را ترک گفت .آری آن غروب نابهنگام دوستی بود .غروبی که دلی را از دلدار گرفت .چه غروب نحسی بود که یار در کوچه های تنگ غروب به سویش می دوید.من سالهاست که با این غروب خو گرفته ام .

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

نفس در سینه می ماند

و بغضم سلطه می یابد

که آیا گویمت یا نه

که من هم دوستت دارم

قدمهایت بهم می ریزد این افکار

دل غمبار

غرورم می گوید

ای وای...

چه می خواهی شکستن را

به بام کس نشستن را

که او یاری دگر دارد

و می دانم که یاری دگر داری

و منت در فکراما

در دلت جایی برای عشق من داری...؟!

نمی دانم .... نمی دانم

از چشمان بغض آلود تو بسیار می ترسم

هراسانم

مبادا گویدم "گم شو"

مبادا بشکند قلبم

قدم آهسته تر کردم

کمی نزدیکتر گردی

شاید تو مرا می خوانی

که هی همسایه می خواهی که یار قلب من گردی؟

ولی تو سرد و مغروری چون کوه بیستون چون شب

قدم آهسته می دارم

تو می آیی

چون باد از من گریزانی

و حرفی یا کلامی...هیچ حتی آه

و تنها یک نگاه منتظر بر تو

که هی همراه !!!!

برای عشق تو سکوت است احترام من

تو حتی سایه ات را هر لحظه از من دور می داری

قدم بگذار و بگذر از برم

نامهربان نمی دانم نمی دانی

که من هم دوستت دارم

و یا می دانی و خواهی مرا غمگین و آزرده...

تو از من دور می گردی

و می پاید تو را هر لحظه چشمانم

به خود می گویم که فردا گویمش حرفی که داند دوستش دارم

به خود می گویم که فردا گویمش حرفی که داند دوستش دارم

دریغ اما...

دریغ اما...

ندارم آن شهامت را

 


 

 

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

در اوج خلسه گیاه سبز

هنگامی که پابر آتش می کوبی

و تن برهنه ات را به باران می سپاری

سبز می شوی

جوانه می زنی

پیچ و تاب می خوری

و تا آخر کهکشان بالا می روی

و در آن هنگام به اوج می اندیشی و دیگر هیچ...

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

 دنگ ... دنگ ...

ساعت گيج زمان در شب عمر


مي زند پي در پي زنگ


زهر اين فکر که اين دم گذر است


مي شود نقش به ديوار رگ هستي من


لحظه ام پر شده از لذت


يا به زنگار غمي آلوده است


ليک چون بايد اين دم گذرد


پس اگر مي گريم


گريه ام بي ثمر است


و اگر مي خندم


خنده ام بيهوده است


دنگ ... دنگ ...


لحظه ها مي گذرد


آنچه بگذشت نمي آيد باز


قصه اي هست که هرگز ديگر


نتواند شد آغاز


مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ


بر لب سرد زمان ماسيده است


دنگ ...


فرصتي از دست رفت


قصه اي گشت تمام


لحظه بايد پي لحظه گذرد


تا که جان گيرد در فکر دوام


اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر


وا رهاينده از انديشه ي من رشته ي حال


وز رهي دور و دراز


داده پيوندم با فکر زوال


پرده اي مي گذرد


پرده اي مي آيد


مي رود نقش پي نقش دگر


رنگ مي لغزد بر رنگ


ساعت گيج زمان در شب عمر


مي زند پي در پي زنگ


دنگ... دنگ...

 


 

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 
 
حرفهاي ما هنوز ناتمام،

تا نگاه مي كني،

وقت رفتن است،

باز هم همان حكايت هميشگي؛

پيش از آنكه باخبر شوي،

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود؛

آي،

اي دريغ و حسرت هميشگي،

ناگهان،

چقدر زود دير مي شود.

"زنده یاد دکتر قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 من تو را می خوانم

تومرا مي فهمي

و همين 

ساده ترين قصه يك انسان است

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط مهران  | 

 

بیا با هم بشینیم کنج یه شب

بشینیم چند تا ستاره بشموریم

نشون شهر همیشه روشنو

به دلی که غم نداره بسپوریم

اگه میخوای واسه هم بمونیم

بیا تو عطر گلا لونه کنیم

بیا رو لبای غمگین وفا

صدای گریه رو وارونه کنیم

بیا از پله نور بالا بریم

موی خورشید خانومو شونه کنیم

بیا با هم بشینیم گوشه عشق

رفتن تنهایی رو نگاه کنیم

غربت ساکت هر مسافرو

به تماشای هم آشنا کنیم

بیا تا آخر دنیا بخونیم

تو صدای چیک چیک قطره آب

بیا تو رنگ گلا زنده باشیم

یک سبک دلی تو سنگینی خواب

اگه هر جا تو بری من می دونم

نشونیت همیشه عطر تنته

نشون منو یه دنیا می دونن

که یه عمری هوای موندنته

بیا با هم بشینیم گوشه عشق

رفتن تنهایی رو نگاه کنیم

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

 

عزیز دل ... رویای همیشگی خوابهای دلتنگی من

کاش می دانستی درون سینه ام چه آتسی شعله می کشد

از آینه سراغ چشمانت را می گیرم و خودم را در نگاه تو جستجو می کنم

کاش می دانستی لحظه های بی تو بودن با دلم چه کرد...

ای گل سرخ سرزمین دلم

امروز گیتار زندگی ام را کوک میکنم

فردا سمفونی چشمان تو را خواهم نواخت

+ نوشته شده در  87/08/12ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مهران  | 

مطالب قدیمی‌تر