تویی عاشقترین خسته
دوستت دارم!
حتي اگر قرار باشد
شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت
تمام پس کوچه ها را
زير باران، قدم بزنم.
مرا فراموش مکن.
دست تو یاس نوازش
در سحرگاه بهاری
ای همه ارامش از تو
سردرانگشتت چه داری
در کتاب قصه ی من
معنی هر دل سپردن
خود شکستن بود و مردن
در غم خود سوگواری
ای همدم ای مرهم
ای خط سرنوشتم
بی تو چه می نوشتم
من چه بودم نقش باطل
قایقی گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل
از عزیزان یادگاری
بی نیاز" از هر نیازی
بی خبر از حیله سازی
با گناه پاکبازی
باختم در هر قماری
ای همدم ای مرهم
ای خط سر نوشتم
من چه بودم شعله ی درد
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من هنوز
خش خش گام های تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟
حمید مصدق
جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده ی تو
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت :برو
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر
باغچه خانه ما سیب نداشت؟؟؟؟
منبع:وبلاگ نبینی ضرر کردی
خداوندا
خدایا کفر نمیگویم
پریشانم
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بیآنکه خود خواهم، اسیر زندگی کردی
خداوندا!
اگر روزی زعرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
این پست اختصاص داره به نگاهی اجمالی و کوتاه به مطالبی که از ابتدا تا کنون نوشته ام . نوشته هایی که به جرات می توانم بگویم که با آنها زندگی کرده ام .نوشته هایی که حاصل تمام احساسات درونی ام بوده .
در خلال مدتی که کار وبلاگ نویسی می کنم با دوستان بسیاری آشنا شدم . دوستانی که گاها با مورد لطف قرار دادن حقیر به این کلبه ی درویشی سر می زدند و مرا مورد عنایت خود قرار می دادند .
جا دارد از اینجا از دوستان خوبم فاخته عزیز - علی اکبر قدوسی - نویسنده عزیز و دوست داشتنی وبلاگ معین نیوز که اسمش الان متاسفانه در خاطرم نیست - مرجان نازنین (گاهی دل ستارگان هم می شکند از ماه) - حامد و امین نویسندگان موفق وبلاگ اختصاصی سعید شهروز - غریب آشنا - داوطلب باهوش - یاسمین عزیز که جزو اولین کسانی بود که به من افتخار داد تا منو در وبلاگش جای بده ضمن اینکه او تنها کسی بود که نوشتن را برایم تا حدودی میسر کرد . همین جا از یاسمین عزیزم ممنونم - بانو نویسنده خوش ذوق وبلاگ شاید یک روز - و دوستان عزیزی که شاید به اسم نشناسمشون اما به جرات می تونم بگم که همیشه دلم باهاشون بوده .همین جا از تمامی کسانی که بعلت نداشتن حضور ذهن این حقیر نامی از آنها برده نشد صمیمانه عذر می خواهم . ![]()
![]()
![]()
اما در این قسمت می خواهم مروری اجمالی به نوشته هایی که در این مدت نوشته ام بپردازم :
اولین پست من مربوط میشه به هفتم شهریور ۸۶:
غریبانه نگاه می کنی
من همان مرد دیشبم
همان مردی
که تو را عادلانه تقسیم کرد
نیمی برای خودش
ونیم دیگرهم
باز برای خودش
و چه تقسیم عادلانه ای...
آه غزل من
چگونه سپید بسرایمت
وقتی که وزن نگاهت
بر سینه شعرم افتاده
وبا این مداد مشکی
سپید نوشتن چه سخت است...
اما چه کنم که دنیای واژه ها
دنیای عجیبی است
تو همان ستاره درخشانی
که در آسمان احساس من سوسو می زند
و مرا می خواند
و من کنار تو
دست در دست عشق
به تماشای خواب های آبی ات می نشینم
خوابهایی که مثل همیشه تو
زیبا هستند
و ناگهان چشمهایم آبی می شود
و زیباتر...
کار وبلاگ نویسی من در این فاصله بصورت روتین انجام می شد و در پی آن پستهایی که یادمانهایی از فروغ فرخزاد - فریدون مشیری نادر نادر پور تهرانی- ایرج جنتی عطایی - اردلان سرفراز - مسعود فرد منش - زنده یاد قیصر امین پور- مهدی اخوان ثالث با آن شعر معروف زمستان پی گیری شد:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کس سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پارا دیدن نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
در این فاصله برای تنوع و ایجاد فضایی تازه تر برای خوانندگان اولین فایل موسیقایی خود ترانه دلتنگی با شعری از اردلان سرفراز و صدای جاودانه ابی را برای عموم در وبلاگ قرار دادم و پس از آن دوباره و وبلاگ دوباره به سبک نوشتاری خودش برگشت و تا امروز ادامه داشت . در اولین پست از سال دوم سعی خواهم کرد که در مطالب وبلاگ تغییراتی بدهم تا مطالبی هر چند تامل برانگیز تر را پیشکش شما خوانندگان فهیم کنم . با امید به حضور شما و استفاده از نظرات سازنده تان.![]()
مهران
زندگی روزهای به خاطر مانده است
ای باغ ای بهار
یک شب پر از ستاره و یک باغ بی درخت
من آمدم که بخوانم تو را به خویش
ای باغ ای بهار
در دستهای تو در دستهای یخ زده ات
آیا هنوز هم
یک برگ می تپد؟
آیا هنوز هم در ریشه های تو
نبض هزار سنگ می زند؟
ای باغ ای بهار
من آمده ام که برویانی ام ز خاک
من آمده ام که در تپش برگهای تو
از خویش بگذرم
ای باغ ای بهار
فردا که آفتاب برون آید از نقاب
آیا تو باز هم
بر خاک می نشینی و قلب بلوریت در هیچ می تپد؟
یک آسمان لبخند از راه رسید
با دستهای پر
سیر سماق سبزی و ریحان
عیدی و گل
بوسه و تعارف
دستهای رابطه ... عطر بی کران
نسیم عطر و سبزه
صداقت جاری کلامها
بقچه مادر بزرگ
سجاده و قرآن
قاصدک روی بام روی دست باد
یک آسمان لبخند
بقچه مادر بزرگ
نقل نبات عیدی
کلاغ پر....
عید هم تمام شد!
غزل پریده رنگ است
دل ترانه تنگ است
نه در زمین نه در زمان جای درنگ است
بیا که وقت تنگ است
مرا حوصله تنگ است...
"سخت آشفته ای ز دیدارش "
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
گیسویم در تنفس تو رها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
"هر که دلداده شد به دلدارش
نشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من
همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي كه شاهزاده ي قصه
هميشه دختر فقيرو مي خواست
همون شهري كه قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يك كبوتر
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر، كجاست گهواره ي من
نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن
دلم آغوش بي دغدغه مي خواد
تو اين بستر پاييزي مسموم
كه هر چي نفس سبزه بريده
نمي دونه كسي چه سخته موندن
مثل برگ روي شاخه ي تكيده
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من
ببين شكوفه ي دل بستگي هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني و موجز
بگو بياد و دستمو بگيره
كجاست مريم ناجي ، مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

یادم باشد فردا یکسال بزرگتر می شوم
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی گورم ؟
... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
نگاهم کن نگاهم کن
چه درد انگیزم
با من نه گل نه آواز
نه آسمان نه پرواز
گل مرده ی آوار برگم
پاییزی ام هم فصل مرگم
اگر در شب اگر در باد
اگر در اشک می رویم
کدامین گل کدامین باغ
من از پاییز می گویم
اگر ماهم اگر خورشید
اگر هم بغض بارانم
همه عشقم همه بخشش
از اینجا تا بهارانم
دوباره بازیچه شدم توی تئاتر زندگی تویی نماشنامه دل ، شکسته شد به سادگی نقش نبودن واسه توست نقش شکستن واسه من صندلی خالی از تو شد ای بی صدا حرفی بزن پیاده تا نبودنت رفتمو تنها تر شدم توی تئاتر زتدگی بغض یه بازیگر شدم خورشید ما کاغذی بود فقط دکور بودو همین گلوله های برفیمون آب نشدن رو ی زمین پرده به آخرش رسید تکرار تلخ خواهشم رو صحنه بی تو حالا من غمگین ترین نمایشم... پیاده تا نبودنت رفتمو تنها تر شدم توی تئاتر زتدگی بغض یه بازیگر شدم....
از جیب و جان که بر آید
کز عهده خرجش بدر آید
سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از سر نهانم
گاه گویم که بنالم زپریشانی حالم
گاه گویم که عیانست چه حاجت به بیانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه آنم که خود را ز کمندت برهانم
نه مرا طاقت فرقت نه تورا میلی به قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از آن دير آشنايي
آمدي خواندي برايم
قصه ي تلخ جدايي
مانده ام سر در گريبان
بي تو در شب هاي غمگين
بي تو باشد همدم من
ياد پيمان هاي ديرين
آن گل سرخي که دادي
در سکوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سينه افسرد
کنون نشسته در نگاهم
تصوير پر غرور چشمت
يک دم نمي رود از يادم
چشمه هاي پر نور چشمت
آن گل سرخي که دادي
در سکوت خانه پژمرد
![]()
در تاريکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشم هایت را یافتم
و شبم پر ستاره شد
تو را صدا کردم
در تاریک ترین شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی
با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.
***
من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانیم را باز یافتم.
در من شک لانه کرده بود.
***
دست های تو چون چشمه یی به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره ی سال های نخستین به خواب رفتم؛
در دامانت که گهواره ی رویاهایم بود.
و لبخند آن زمانی ، به لب هایم برگشت.
***
با تنت برای تنم لالا گفتی
چشم های تو با من بود
و من چشم هایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بخش بود
بدی، تاریکی است
شب ها جنایتکارند
ای دلاویز من ای یقین! من با بدی قهرم
و ترا بسان روزی بزرگ آواز می خوانم
***
صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند.
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سر چشمه ی دریاهاست
شاملو
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
فریاد نزن ای عاشق
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
![]()
![]()
![]()
راستش هرچی فکر کردم که تو سال جدید چه تغییری تو وبلاگ بدم چیزی به ذهنم خطور نکرد تا اینکه یکی از بچه که خیلی به من لطف داره پیشنهاد داد برای تنوع هم که شده یه مدتی نوشته های عشقولانه ننویسم تا بر و بچ که از وبلاگ دیدن می کنن عشق زده نشن!!!!![]()
![]()
بخاطر همین تصمیم گرفتم خاطرات شخصیمو براتون بنویسم....(حرکت در حد بوندس لیگاس!!!![]()
)
امیدوارم مثل همیشه منو همراهی کنین .نظرم که اگه بدین خوشحال میشم و ایضا ذوق مرگ![]()
تو این مدت وبلاگ نویسی خیلی از دوستانم منو واقعا شرمنده کردن که می ترسم بمیرم و نتونم محبتشونو جبران کنم ولی از اینجا از همشون ممنونم![]()
![]()
![]()
![]()
بهری دیگه رو شروع می کنیم .امیدوارم که زندگیتون همیشه سبز و بهاری باشه![]()
تا بعد![]()
شب قراریست
که ستاره برای بوسیدن ماه میگذارد
وچه زیباست شرم زمین
که خود را به خواب میزند
پ.ن : این یه تیکه آخری رو تو وبلاگ عاطفه عزیز دیدم خوشم اومد ولی یادم رفت اجازه بگیرم...ولی خوب حالا دیر نشده الان اجازه می گیرم
چه ذکر منبعی!!!
بی تو هیچ گیسویی در این آینه ها شانه نمی شوند و حتی پریشان نمی شود.مرا به تو می رسانند خاطره چشمان معصومانه ات...
اینجا انگار بی تو دلواپسی های من آغاز می شود ....
اینجا انگار بی تو از نگاه روشن کسی خبری نیست....
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب
هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب
عاشقانه کوه به کوه شهر تو را گشته ام
تا بیابم شاید از تو رد پایی روز و شب
دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب
پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو دارم صفایی
.....روز و شب


ديشب تمام ستاره ها راچيده بودي
وستاره مراهم...
وتنهاشد...
ماه رامي گويم...
تمام شب راستاره ساختم
مي خواستم تابه دستهاي خالي آسمان هديه دهم اما...
صبح شده بود!!!



نجوایی از سوی تو


نگاهی کوتاه از تو


لبخندی بر لبان زیبایت


و من خود را غرق در عشق یافتم


و هر آنگاه دلت تنگ من است 
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد 
و بداند که دل من با توست
و
همین نزدیکی ست


"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست."
باز باران بی ترانه ,
با تمام بی کسی های شبانه ,
می خورد بر مرد تنها ,
می چکد بر فرش خانه ؛
باز می آید صدای چک چک غم ,
باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده ؛
نمی دانم ...
نمی فهمم ...
کجای قطره های بی کسی زیباست ...
چرا مردم نمی فهمند که آن کودک
که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ,
کجای ذلتش زیباست ... ؟؟؟
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می کشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
وقتی سرمای بی رحم تنهایی پوست هستیم را کبود می کند وقتی ترحم آفتاب هم نمی تواند برف نا امیدی در دامنه دلم را پاک کند خسته تر از همیشه به کنار پنجره می آیم و تارهای بی کسیم را بر تن سجاده اش می تنم.وقتی تنهایی لحظه هایم را آبیاری می کندبه کنار پنجره غروب می آیم و تصویری می کشم از شاخه ها و برگها.گویا این تصاویر هم غم غروب دارند.صدای تپش قدمهایت سکوت خانه را می شکندو قلبم زمزمه تپش سر می دهد.در میان نگاههایم به پنچره نور سبز شدن می پاشدآنگاه است که شعله ای از آنرا برای شبهای تار تنهاییم در قلب خونینمحبس می کنمو چراغ راهم می شود و فورا به آن نوری که در قلبم می تابد متوسل می شوم که مرا شتابان بسوی تو رهنمون می سازد و از آن جرقه لبخندی که از لبهایت می پرد ناله های شبرنگم را به پای مهر تو می پاشم تا بدانی که دوستت
دارم
. 
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم و سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های باد بادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز می جوشید
چشمم به روی هر چه می لغزید
آنرا چو شیر تازه می نوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو می رفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره میگشتم
پکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
بر نردبام کهنه چوبی
بر رشته سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا آه
فردا
حجم سفید لیز
با خش خش چادر مادربزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او در چارچوب در
که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهای رنگی شیشه
فردا ...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تو
مغرب نو مشرق نو بر پا کرد
میشه از برق چشات
خورشیدو خاکستر کرد
میشه با گندمیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
آره از عشق تو مردن داره
آره میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد
آره میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد....
افسوس که تو نمی توانی حضورت را جاوید سازی و من نمی توانم به نظاره ام ادامه دهم ...
![]()
سحر بر شانه ات بردی نگاه آخرینم را
به دست گریه دادی خنده های واپسینم را
تو را در خواب دیدم یک شب سرد خیال انگیز
که رفتم از برت اما گرفتی آستینم را
به دنبالم میان خلوت مرداب می گشتی
تو باور کرده بودی روزگار اینچنینم را
تمام خاطراتم را به یاد تو تکانیدم
چرا فکر نکردی این دل خانه نشینم را
کنار چشمه می مانم به امیدی که می شویی غبار خستگی های نشسته بر جبینم را
![]()
سلام عشق عالم سوز
مرا شور سنگها به زندگی امیدوار کرده است .به غرور شاعرانه مردگان که می رقصند. نفسهای ممتد چکاوک ها و چکاوکی که می خواند زمزمه سروش رحمت را در گوش سنگها...
لحظه هایم چشم به در دوخته اند و لبخند همیشگی ام گوش به آوای گام های تو دارد و تو آنسوی نگاهها سرشار از لحظه لبخندی.
زمانی اشک چکید و قلبی با تمام عظمتش شکست و عشقی را ترک گفت .آری آن غروب نابهنگام دوستی بود .غروبی که دلی را از دلدار گرفت .چه غروب نحسی بود که یار در کوچه های تنگ غروب به سویش می دوید.من سالهاست که با این غروب خو گرفته ام .
نفس در سینه می ماند
و بغضم سلطه می یابد
که آیا گویمت یا نه
که من هم دوستت دارم
قدمهایت بهم می ریزد این افکار
دل غمبار
غرورم می گوید
ای وای...
چه می خواهی شکستن را
به بام کس نشستن را
که او یاری دگر دارد
و می دانم که یاری دگر داری
و منت در فکراما
در دلت جایی برای عشق من داری...؟!
نمی دانم .... نمی دانم
از چشمان بغض آلود تو بسیار می ترسم
هراسانم
مبادا گویدم "گم شو"
مبادا بشکند قلبم
قدم آهسته تر کردم
کمی نزدیکتر گردی
شاید تو مرا می خوانی
که هی همسایه می خواهی که یار قلب من گردی؟
ولی تو سرد و مغروری چون کوه بیستون چون شب
قدم آهسته می دارم
تو می آیی
چون باد از من گریزانی
و حرفی یا کلامی...هیچ حتی آه
و تنها یک نگاه منتظر بر تو
که هی همراه !!!!
برای عشق تو سکوت است احترام من
تو حتی سایه ات را هر لحظه از من دور می داری
قدم بگذار و بگذر از برم
نامهربان نمی دانم نمی دانی
که من هم دوستت دارم
و یا می دانی و خواهی مرا غمگین و آزرده...
تو از من دور می گردی
و می پاید تو را هر لحظه چشمانم
به خود می گویم که فردا گویمش حرفی که داند دوستش دارم
به خود می گویم که فردا گویمش حرفی که داند دوستش دارم
دریغ اما...
دریغ اما...
ندارم آن شهامت را
هنگامی که پابر آتش می کوبی
و تن برهنه ات را به باران می سپاری
سبز می شوی
جوانه می زنی
پیچ و تاب می خوری
و تا آخر کهکشان بالا می روی
و در آن هنگام به اوج می اندیشی و دیگر هیچ...


دنگ ... دنگ ...
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
زهر اين فکر که اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است
ليک چون بايد اين دم گذرد
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است
دنگ ... دنگ ...
لحظه ها مي گذرد
آنچه بگذشت نمي آيد باز
قصه اي هست که هرگز ديگر
نتواند شد آغاز
مثل اين است که يک پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است
دنگ ...
فرصتي از دست رفت
قصه اي گشت تمام
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا که جان گيرد در فکر دوام
اين دوامي که درون رگ من ريخته زهر
وا رهاينده از انديشه ي من رشته ي حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فکر زوال
پرده اي مي گذرد
پرده اي مي آيد
مي رود نقش پي نقش دگر
رنگ مي لغزد بر رنگ
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ
دنگ... دنگ...
تا نگاه مي كني،
وقت رفتن است،
باز هم همان حكايت هميشگي؛
پيش از آنكه باخبر شوي،
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود؛
آي،
اي دريغ و حسرت هميشگي،
ناگهان،
چقدر زود دير مي شود.
"زنده یاد دکتر قیصر امین پور"
تومرا مي فهمي
و همين
ساده ترين قصه يك انسان است 
بیا با هم بشینیم کنج یه شب
بشینیم چند تا ستاره بشموریم
نشون شهر همیشه روشنو
به دلی که غم نداره بسپوریم
اگه میخوای واسه هم بمونیم
بیا تو عطر گلا لونه کنیم
بیا رو لبای غمگین وفا
صدای گریه رو وارونه کنیم
بیا از پله نور بالا بریم
موی خورشید خانومو شونه کنیم
بیا با هم بشینیم گوشه عشق
رفتن تنهایی رو نگاه کنیم
غربت ساکت هر مسافرو
به تماشای هم آشنا کنیم
بیا تا آخر دنیا بخونیم
تو صدای چیک چیک قطره آب
بیا تو رنگ گلا زنده باشیم
یک سبک دلی تو سنگینی خواب
اگه هر جا تو بری من می دونم
نشونیت همیشه عطر تنته
نشون منو یه دنیا می دونن
که یه عمری هوای موندنته
بیا با هم بشینیم گوشه عشق
رفتن تنهایی رو نگاه کنیم
عزیز دل ... رویای همیشگی خوابهای دلتنگی من
کاش می دانستی درون سینه ام چه آتسی شعله می کشد
از آینه سراغ چشمانت را می گیرم و خودم را در نگاه تو جستجو می کنم
کاش می دانستی لحظه های بی تو بودن با دلم چه کرد...
ای گل سرخ سرزمین دلم
امروز گیتار زندگی ام را کوک میکنم
فردا سمفونی چشمان تو را خواهم نواخت